پارودی
|
به نام خدا شعر اول آن کس که بداند و بداند که بداند باید برود غاز به کنجی بچراند آن کس که بداند و نداند که بداند بهتر که رود خویش به کنجی بتپاند آن کس که نداند و بداند که نداند با پارتی و پولش خرک خویش براند آن کس که نداند و نداند که نداند در پست ریاست ابدالدهر بماند
شعر دوم خونمون عیدا پرِ مهمونه می رن مهمونا از اونا فقط آشغال میوه به جا می مونه کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟ کجا رفت اون موز خدا می دونه
جعبه ی خالی –ِ شیرینی هنوز گوشه ی طاقچه روی ایوونه عطرش پیچیده تا آشپزخونه شیرینیش کجاست خدا می دونه می رن مهونا از اونا فقط جعبه ی خالی به جا می مونه
از بس خونه رو به هم می ریزن آدم مثل خر تو گل می مونه یکی نیست بگه خدا وکیلی جای پوست پسته توی قندونه / نصفه ی قند عموجون هنوز خیس و لهیده توی فنجونه کنار اون قند نصفه دندونه می رن آدما از اونا فقط نصفه ی دندون به جا می مونه
پسته ی خندون بادام شیرین فندق درباز مال مهمونه « پرسید زیر لب یکی با حسرت » که از این آجیل، به غیر تخمه واسه ما بعدها ، چی چی می مونه ؟
شعر سوم
پیامک زد شبی لیلی به مجنون که هر وقت آمدی از خونه بیرون بیاور مدرک تحصیـــلی ات را گواهی نامه ی پی اچ دی ات را پدر باید ببیــــند دکترایت زمانه بد شده جانم فدایت دعا کن مدرکت جعـلی نباشد ز دانشگاه هاوایی نباشد وگرنه وای بر احوالت ای مرد که بابایم بگیرد حالت ای مرد و مجنون این پیامک خواند وارفت به سوی دشت و صحرا کله پا رفت پیامک زد از آن جا سوی لیلی که می خواهم ترا قد تریلی دلم در داغ عشقت بی قرار است و لیکن مدرکم بی اعتبار است شده از آکسفورد این دکترا فکس مقصر هست در این ماجرا فکس چه سنگین است این بار جدایی امان از دست این مدرک گرایی
شعر چهارم ای صاف و سپید کلّه ی قند افراشته همچو کوه الوند از کاغذ آبی ات کله خود وز نخ به میان یکی کمربند
شعر پنجم از شاه نعمت اله ولی ( جدی ) گوهر بحر معرفت ماییم گاه موجیم و گاه دریاییم ما بدان آمدیم در عالم که خدا را به خلق بنماییم
از بسحق اطعمه ( پارودی ) رشته ی آش معرفت ماییم گه خمیریم و گاه بغراییم ما از آن آمدیم در مطبخ که با ماهیچه قلیه بنماییم
شعر ششم کفش هایم کو ؟ / دم در چیزی نیست / لنگه ی کفش من این جا ها بود / زیر اندیشه ی این جاکفشی / مادرم شاید این جا دیشب / کفش خندان مرا / برده باشد به اتاق / که کسی پا نتپاند در آن / هیچ جایی اثر از کفشم نیست / نازنین کفش مرا درک کنید / کفش من کفشی بود ، کفشستان / و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت / پای غمگین من احساس عجیبی دارد / شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد / نبض جیبم امروز / تند تر می زند از قلیب خروسی که در اندوه غروب / کوپن مرغش باطل بشود / جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق / که پی کفش به کفاش محل خواهد داد / خواب در چشم ترم می شکند / کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود / سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود / یاد باد آنکه نهانش نظری با ما بود / دوستان ، کفش پریشان مرا کشف کنید / کفش من می فهمید که کجا باید رفت / که کجا باید خندید / کفش من له می شد گاهی / زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی /
شعر هفتم خانه ی بنده کجاست / در فلق بود که یک آدم مادر مرده / آدرس خانه ی آینده ی خود / ( یعنی آن تکه زمین را که چهار ماهی پیش / در همین بنگاهی / قول نامه کرده ) / از مدیریت محبوب آژانس مسکن می پرسید / صاحب بتگاهی / با صدایی دورگه آن هم از لای سبیل پرپشت / در جوابش فرمود / ای عمو ، / نرسیده به درخت / درّه ای هست که از جیب حاجیت گودتره / می روی تا ته درّه که از ناف گدوک / سر به در می آرد / پس به سمت گونا می پیچی / دو قدم مونده به اون قله ی کوه / پای چن تا صخره / سی چهل آدم مفلوک درست مثل خودت می بینی / که توی پوز و دک هم می زنن / « و ترا ترسی شفافب فرا می گیرد / قولنامه توی دست همشون / همگی می دونن / که جناب مالک / اون زمین رو به اونا انداخته / و خودش در رفته / ولی خوب اصلاً از رو نمی ری / یه کمی می ری جلوتر از اونا می پرسی / خانه ی بنده کجاست ؟
شعر هشتم
هر کجا هستم به درک /من که باید بروم / پنجره / فکر / هوا / عشق / زمین / مال خودت / من نمی دانم / نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد / تیپ باید زد / جور دیگر اما / کار را باید جست / کار باید خود پول / کار باید کم و راحت باشد / فک و فامیل که هیچ / با همه مردم شهر / پی کار باید رفت / بهترین چیز اتاقی است که از دسته چک و پول پر است / پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست / سیدخندان یه نفر / سوئیچم کو ؟ / چه کسی بود صدا زد دربست ؟ /
|