آرزو
آرزو
طفل بودم / هرکجا رومی نمودم / هرکجا دستی به بازی می گشودم/مادر از یک سوی مانع می شد و خواهر زسویی
من به هر آن/ آرزو می کردم از جان / تا گذارم زودتر پا دردبستان / کاندر آنجا نیست در بازی چو مادر عیب جویی
گفتم آری / کاشکی من نیز باری / در بهشتی چون دبستان روزگاری / می شدم همبازی همبازیان پاکخویی
شد مرادم / حاصل و من هم نهادم / در دبستان پا و لیکن اوفتادم / در عذاب از تلخی آموزگار ترشرویی
گشت کم کم / آرزویم این که من هم / زودتر فارغ شوم از درس و هر دم / یاوه گوشم نشنود از اوستاد یاوه گویی
میل دارم / درس را یکسو گذارم / زآستین دست از پی کاری برآرم / تا که یابم در میان خلق عزّ و آبرویی
بار دیگر / آرزویم شد میسر/ دور درسم طی شد و من نیز آخر / یافتم کاری برای خویش بعد از جستجویی
راست گویم / منتهای آرزویم / بود این کز کار کردن دست شویم / تر کنم در کنج عیش از باده ی عشرت گلویی
شاد شد دل / کارزویم گشت حاصل / رفت کار از دستم اما در مقابل / رنج بیکاری مرا گرداند سرگردان چو گویی
داد بیکاری عذابم / آرزو کردم ز نو کاری بیابم / وارهم از هرزه پویی های پای هرزه پویی
بعد چندی / زلف یار دلپسندی / ناگهان بر دست و پایم گشت بندی / وه عجب شوخی که بندد دست و پایی را به مویی
در پی او / مدتی کردم تکاپو / خواندم او را چون گلی خوشرنگ و خوش بو / زانکه هم رخسار نیکو داشت هم خُلق نکویی
بس دویدم / تا به وصل او رسیدم / آن گلی کز دور دیدم / چونکه چیدم / دیدم از نزدیک نه رنگ خوشی دارد نه بویی
خسته ماندم / کارزو هر سو دواندم / لیک چون خود را به نزدیکش رساندم / دیدم این آن نیست کز او کام جوید کامجویی
از حد افزون / در دلم کرد آرزو خون / داد آنقدر آرزو رنجم که اکنون / آرزو دارم نباشد در دلم هیچ آرزویی